شهاب الدين محمد خرندزي زيدري نسوي ( مترجم : مجهول )

239

سيرت جلال الدين منكبرنى ( فارسى )

[ 76 ] ذكر مفارقت من شرف الدّين نايب عراق را بقزوين چون بقزوين بازگشتم و مالى كه از الموت قبض كرده بودم با خود آورده ، و اسد بن مودود رسول علاء الدّين صاحب ألموت « 1 » با مبلغى پيش‌كشيها با من بود . خبر آمد كه لشكر تاتار بسفراين رسيد . و ايشان چون انهزام لشكر سلطان را « 2 » از صاحب روم و صاحب شام ، در ياسى جمان ، شنيده بودند « 3 » و تفرّق شمل و شمول ضعف شنيده بودند ، آن فرصت را غنيمت دانسته او را مىجستند . شرف الدّين چون اين خبر * بشنيد مرا وداع كرده برى رفت تا احوال آن را مرتّب كند ، و تدبيرى كه مناسب وقت باشد بجاى آرد ، و مرا وعده داد كه از آنجا جمعى كه برسم خفارت در عراق ملازمند « 4 » به من بفرستد ، چه راهها تشويش شده « 5 » بود . تاتاران پيش از آن تدبير در رى بوى هجوم آوردند ، خود را باصفهان انداخت و اين خبر به من بقزوين رسيد ، و روز روشن بر من صفت شب تيره گرفت ، و قرار نماند - و خبر در عراق فاش شده بود كه مالى طايل از خراج صاحب ألموت با منست ، و مثل آن يا نزديك بدان از خاصّهء خود با هم دارم - با نفس خود مخاطره كرده از راه عراق روى بآذربيجان نهادم ، و نصرة الدّين برادر نظام الملك ناصر الدّين محمّد بن صالح به من پيوست ، و او در آن وقت وزير مازندران

--> ( 1 ) - در اصل : صاحب علاء الدين الموت . ( 2 ) - در اصل : كه . ( 3 ) - اين دو كلمه تكرار است و زايد به نظر مىرسد . ( 4 ) - يعنى : ملازم باشند . ( 5 ) - بجاى « مشوش شده » .